در کافه نشر ثالث حمید علیدوستی را دیدم، درست روبهروی من نشسته بود. عشق دوران جوانی من. تنها فوتبالیستی که عکس قدیاش را از وسط مجله «دنیای ورزش» کنده و به دیوار چسبانده بودم. چنان ذوقزده به طرفش رفتم که با حالوروز و سنوسال من قرابتی نداشت. تعجب کرده بود، اما با گرمی برخورد کرد و کنارش نشستم. از او خواستم کتابی را که بهتازگی منتشر کرده است، برایم امضا کند و این کار را کرد. بهواسطه آقای جعفریه، مدیر نشر ثالث بیشتر با هم آشنا شدیم، آشناییای که سببساز این گفتوگو شد. بعد از دیدار با حمید علیدوستی بود که به مفهوم «ذوق» پی بردم یا آن را بیشتر درک کردم. ذوق لحظۀ تکینی است در زندگی که فقط یک بار اتفاق میافتد. لحظه حالی است از رؤیای شیرین گذشته، که ناممکنیِ تحقق آن در آینده قطعی شده است. این ناممکنی نهتنها دیگر تلخ نیست بلکه طعم عجیبی است از روزگار خوش گذشته. ذوق چیز غریبی است که در کودکی به سراغ آدمی میآید و در آستانه سالمندی.
ویدبید